نمی دانم چرا...
ولی می نویسم...
دلیل نوشتن را نمی دانم!
تو رفتی...
من رفتم...
ولی من باز گشتم...
به سوی تو نه...به سوی خیال تو...
باز هم نمی دانم چرا...
یک حس غریب...
یک نیرو...
نمی دانم آن چیست که اینگونه مرا در هر سویی که هستم باز هم به سوی تو می کشاند!!!
گویی که نقطه ی شروع و آغازم شدی!
آغاز حرف و پایان سخنم تویی!
گویی همه ی راهها به تو ختم می شوند!
در هر سمتی به هر راهی می روم تو در انتهای آن قرار داری!
تو نا خواسته دلیلم شدی!
دلیل هر چیز و هر کارم!
با رویایت زنده هستم!!!
بسیار سخت اما شیرین است با رویای کسی که تمام هستی توست زندگی کنی بدانی هیچ گاه این رویاحقیقت نخواهد شد!!!
آری با رویای تو زندگی می کنم!
با رویای با تو بودن!تو را داشتن!
نمی گویم برگرد زیرا من نمی توانم انچنان که شایسته ی توست تو را خوشبخت کنم...
ولی فقط رویایت را از من مگیر...
حاظرم تا آخر عمر با خیالت تنها باشم ولی تو را خوشبخت ببینم..
دوستت دارم رویای من...
رزا...
سلامی دوباره به تمام دوستان خوبم که در این مدت غیبت طولانی من منو تنها نذاشتن
از همتون ممنونم
بازم پیشم بیایین و با نظراتتون منو مثل همیشه شاد کنین
دوستون دارم
آپ کردم پیشتون میام و بهتون خبر میدم
فعلا" خدا حافظ....
در روحمان طراوت مهتاب بود و عشق
سرهایمان چو شاخه ی س
خامش بر آستانه ی محراب عشق بود
نگین ز باز و برگ
من همچو موج ابر سپیدی کنار تو
بر گیسویم نشسته گل مریم سپید
هر لحظه چکد ز مژگان نازکم
بر برگ دستهای تو آن شبنم سپید
گویی فرشتگان خدا در کنار ما
با دستهای کوچکشان چنگ می زدند
در عطر عود و ناله ی اسپند و ابر و دود
محراب را ز پاکی خود رنگ می زدند
پیشانی بلند تو در نور شمع ها
آرام و رام بود چو دریای روشنی
با ساق های نقره نشانش نشسته بود
در زیر پلک های تو رویای روشنی
"من تشنه ی صدای تو بودم که می سرود"
"در گوشم آن کلام خوش دلنواز را"
چون کودکان که رفته ز خود گوش می کنند
افسانه های کهنه ی لبریز راز را
آنکه در آسمان نگاهت گشوده گشت
بال بلور قوس و قزح های رنگ رنگ
در سینه قلب روشن محراب می تپد
من شعله ور در آتش آن لحظه ی درنگ
گفتم خموش و "آری"همچو نسیم صبح
لرزان و بی قرار وزیدم به سوی تو
اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم
"در سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو"
"فروغ"
آمدم با کوله باری از حرف های ناگفته...
با کوله باری از خاطره های ۱۷ روز در یک غربت ۴ ساله!!!
آری آمدم اما باز هم می روم...
ماندنم همیشگی و طولانی نیست...
در این چند روز بودنم تنهایم مگذارید...
با من باشید تا بدانم فراموش نشده ام...
آه که نمی دانید چه سر گردان شدم در این غیبت کوتاه در آنجا!!!
چه روزهایی سپری کردم در این غیبت!!!
روزهای پر از فراز و نشیب!!!
آری روز های پر از دغدغه های فراموشی!!!
پر از مبارزه از سر ناچاری!!!
باز هم باید رفت...
و باز هم باید جنگید...
۳ سال پر از دغدغه و دلهره...
و امسال پر از مبارزه!!!
پر از دل شکستن و افسردگی!
کاش می شد هیچگاه دل نشکست!!!!!!
کاش دل آدمی تنها جای یک نفر نبود که دلی دیگر را بشکنی!!!
دل شکستن و دلم را شکستن را دوست ندارم...
برایمان دعا کنید............

همه چیز به پایان رسید!
آری وقت رفتن است...
وقت سفر کردن و دل کندن...
وقت جدایی...
پای رفتن نیست...
اما باید رفت...
رفت و مقصد را جست!
نمی دانم به کدامین سو می روم...
اما می روم...
باید ادامه داد...
هنوز مانده...
مسیر طولانی و مقصد دور...
هم شادم و هم غمگین!!!
شادم از پایان و غمگینم از پایان!!!
کوله بارم را بسته ام...
آماده ی سفر...
اما دل کندن دشوار است از عزیزان!!!
رسم روزگار این است...
جدایی از کسانی که دوستشان داری!!!
سخت است اما چاره ای نیست!
دلم برای همه تنگ می شود...
رفتن اجباریست...
ماندن بعید...
تنها باید رفت و سفر کرد!!!
تنها باید ادامه داد!!!
آری می روم...
خدا نگهدار...
دوستای خوبم وقت رفتن منه
باید برم
نمی دونم کی دیگه می تونم بیام
ولی شما بیایین پیشم بهم سر بزنین
"دوستون دارم"
خدا نگهدار همتون.

اما خیلی دلم می خواد با یکی حرف بزنم
واسش درد و دل کنم،
چقدر به صندوقچه ی غمم نیاز دارم،
خیلی مهربونه و با حوصله حرفامو می شنوه هیچی نمی گه،
منم همیشه غممامو نگه می دارم و وقتی خیلی نیاز داشتم می رم سراغشو خودممو خالی می کنم
خودش خواسته صندوقچه ی غمم باشه،
کاش الان داشتمش و باهاش حرف می زدم
می خوام بهش بگم...
بگم که شبا خیلی دلتنگ می شم...
اما نمی دونم واسه ی چی و کی!
که این خیلی عذابم می ده،
خیلی بده آدم دلتنگ شه اما دلیلشو ندونه!!!
می خوام بگم خیلی دلم گرفته...
یکمیش(شایدم خیلیش) ماله اینه که دارم می رم،
دارم از مامان اینا جدا می شم،
شرایط خوابگاه خیلی واسم سخته،
خیلی بی حوصله شدم،
وقتی فکرشو می کنم دیوونه می شم،
کاش بودی تا با گفتن حرفام بهت آروم می شدم.
راستی...
صندوقچه ی من فقط می خواد صندوقچه ی غمم باشه همین...
خودش اینو بهم گفت!
نه بیشتر نه کمتر...
ازش ممنونم چون اینقد واسش مهمم که حاضره غممامو از من جدا کنه و بریزه تو خودش که من اذت نشم،
اذت ممنونم صندوقچه ی مهربونم،
خدا تو رو به من داد!!!!!!!
منتظرم باش چون دلم زیادی داره تنگ می شه...
میام سراغت...
خیلی احساس دلتنگی و تنهایی می کنم!!!
روزها بود که چنین احساسی نداشتم.
دلم تنگ است ...
اما نه برای چیزی خاص
و نه برای کس خاصی!!!
دلم تنگ است برای خیلی چیزها و کسانی که آمدند و رفتند.
برای شادابی روزهای کودکی و بی خیالی...
برای بازی های کودکانه ام...
بازیگوشی های راه مدرسه و درس و کتاب های بچگی.
برای معصومیتی که اکنون هیچ اثری از آن را در وجودم نمیابم...
برای سادگی و بی ریایی بچگی...
برای خنده های از ته دل و شیطنت های کودکی!
برای دوستانی که پاک و بی ریا در همه حال و همه جا با من بودند بدون هیچ توقعی...
برای گریه های آن زمان!!!!!
گریه هایی که نه از روی دلتنگی و دلشکستگی که از روی بهانه گیریه کودکانه بود!
اکنون که بزرگ شده ام همه چیز با من بزرگ شده است...
شادی و غمم!
گریه و خنده ام!
آه چقدر دلم تنگ است برای بهانه گیری های کودکی و گریه های از روی لج بازی!!!!!!
چقدر دلم می خواهد به آن زمان برگردم،زمانی که هیچ چیز را درک نمی کردم...
فقط و فقط دنیا را در بازی و شیطنت می شناختم...
حتی دلم برای سالهای گذشته ی نزدیک تنگ است!
برای شادابی از دست رفته ام!!!
برای خنده ای که تا ابد بر روی لبانم خشک شد و گریه ای را مهمان چشمانم کرد که ابر چشمانم را برای
همیشه بارانی کرد!!!
برای روزهای اول دانشگاه که ذوق دانشجو بودن مرا از هر غمی رها ساخته بود
و در دنیای شادی به سر می بردم،
اما آن هم گذشت...
دل تنگ دوستانم،
کسانی که یکی دو سالیست با من زندگی می کنند و همه ی بدی هایم را تحمل کردند و دم نزدند،
دلم تنگ-روزهای با آنها بودن است،
دلم تنگ- خیلی چیزهاست...
دلتنگ- کسانی که داشتم و اکنون در کنارم نیستند.
"برای همه ی دوست داشتنی هایم که اکنون ندارمشان دلم تنگ است"

نوشته هایم را دوست دارم چون فقط آنهایند که به وجودم آرامش می دهند!
حس می کنم زمانی به پایان یادداشت کردن خواهم رسید که عمرم فنا شده باشد
و به پایان راه رسیده باشم!!!
من می نویسم از حس غریبی که در وجودم لانه کرده!!!
از شوری که نا خود آگاه گل لبخند روی لبانم شکوفا می سازد،
و از غمی که وجودم را به تسخیر می کشد،
احساس می کنم تن رنجورم زیرـآفتابـ سوزانـنگاههای افسرده و مغموم او ورم کرده و آب دیدگانم خشک شده!
به باران نیاز دارم تا بشوید تنم را از این غبار،از گرد نگاهـ او!
وای باران...باران...باران.
من از تبار بارانم آسمانی یا زمینی نمی دانم.
شاید هم از تبار دریایی ها
من نباید خشک شوم.
من باید کوه یخی را که در دریای نوشته هایم شناور است و به حرکت خود ادامه می دهد از حرکت نگاه دارم...
اما چگونه؟
حس می کنم به تنهایی درون این دریایی که به وسعت غم هایم است غرق خواهم شد.
قایقم کاغذی است
و پارویم از جنس قلم.
"من نیاز دارم به کسی که لذت با او بودن مرا از قعر به اوج بکشاند"
"اما چه کسی؟
نمی دانم!"
اگر او دریا باشد و من باران...
حتم دارم طوفانی به پا خواهد شد...
من لذت جدال باران و دریا را دوست دارم.
زیرا پس از طوفانی سریع و کوبنده،
آرامشی خاص نصیب هر دویمان می شود.
پس خدایا بر من این لذت را بچشان.
مرا در دریای نوشته هایم غرق مساز،
بگذار چشمان آسمان لحظه ای از گریستن در خود باز ایستد.
شیرینی دل باران را را با شوریـ دل دریا آمیخته ساز.



در یک بیابان سر در گمی!
در یک کویر تنهای تنهایم!
به هر سو می روم ناکجاست!
به هر طرف می نگرم سراب است!
وحشت زده ام و مبهوت...
مات به اطراف می نگرم هیچ کس نیست!
خلوتی هولناک کویر همدمم...
خسته و درمانده از همه جا!
هیچ فریاد رسی نیست!
شب کویر!!!
آه که چه هولناک است...
باز به اطراف می نگرم تا شاید کسی را بیابم...
ولی افسوس...
هیچ کس نیست!
حتی در این کویر همدم روزهای تنهایی و بی کسیم را گم کرده ام!
آه که چقدر به او و وجودش نیازمندم...
کسی که تنها پناه بی پناهی هایم...
تنها شاهد اشکهایم...
و تنها مونس بی کسیم بود...
نا امید از همه جا و همه چیز بر زمین می نشینم!
با چشمانی اشک آلوده به آسمان می نگرم...
آسمان پر ستاره ی کویر بر دلتنگیم می افزاید...
ستارگانی که سوسو زنان توجه هر کسی را در این تاریکی به خود جلب می کنند...
با دیدن آنها به فکر فرو می روم...
به یاد می آورم که در کودکی به من گفتند که هر کسی در آسمان ستاره ای دارد که روزی آن را خواهد یافت!
ولی افسوس من...
ابر چشمانم بارانی تر می شوند وآسمان نیز آنها را همراهی می کند او نیز به حال این تنهایی و سر در گمی من می گرید!


خواستم هجوم هیاهوی عشق را با پاکی دل بر رخسار یار نقش ببندم.
ولی هجوم سایه های وحشت زا در دل کینه ای معشوق دیگر این نقش ها را نابود ساخت.
حال که ابرهای سیاه دلتنگی بر قلب و جانم تکیه زده اند. من با قلبی سرشار از عشق و کینه ، سوار بر اسب سیاه نفرت، به سوی سربازان دژ ظلمت وبی وفایی می تازم.
میپرسی سلاحم چیست؟
سلاح من قلبی آرام و دلی استوار و دستانی پرقدرت از فشردن دستان یار.
کلاه خودی با نقش عشق و شمشیری به تیزی تیر بی وفایی و لباسی محکم از بوسه های یار.
سربازان را با هجومی عشق آمیز به قطره های باران مبدّل کرده و بر سر دیو سیاه تاریکی میریزم.
با قلبی مهربان و دلی آسوده از اسب سیاه دلتنگی پائین آمده و دستان پرمهر یار را در دستان خود فشرده و در هجوم هیاهوی عشق و وفا و با دلی پر از وفا به سوی کلبه ام به پیش میروم.
با منی و دیده ات به سوی غیر
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته ای گرم گفتگوی غیر
غرق غم دلم به سینه می تپد
"با تو بی قرار و بی تو بی قرار"
وای از آن دمی که بی خبر ز من
برکشی تو رخت خویش از این دیار
سایه ی تو ام به هر کجا روی
سر نهاده ام به زیر پای تو
"چون در جهان نجسته ام هنوز
تا که برگزینمش به جای تو"
شادی و غم منی به حیرتم
خواهم از تو...در تو آورم پناه
موج وحشیم که بی خبر ز خویش
گشته ام اسیر جذبه های ماه
گفتی از تو بگسلم...دریغ و درد
رشته ی وفا مگر گسستنی است؟
بگسلم ز خویش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنی است؟!
"دیدمت شبی به خواب و سر خوشم
وه...مگر به خواب ببینمت"
غنچه نیستی که مست اشتیاق
خیزم و ز شاخه ها بچینمت
شعله می کشد به ظلمت شبم
آتش کبود دیدگان تو
ره مبند...بلکه ره برم به شوق
در سراچه ی غم نهان تو
برای تو گلم...
رزا عاشق همیشگی...
بعد از تو باور ندارم...
پرواز پرستو و
رقص مرغبیان در دریا را...
بعد از تو باور ندارم...
تابش خورشید و
درخشش ماه و
چشمک ستارگان را...
چرخش زمین و
گردش آسمان را...
باور ندارم بعد از تو زندگی جاریست و باید زیست...
باور ندارم بعد از تو خنده معنا دارد...
رقص شقایق ها در دشت و ریزش باران را...
بازی شادمانه ی کودکان را...
هیچ کدام را باور ندارم...
بعد از تو تنها شکستن آیینه و
چشم های اشک آلود از غم را...
خشش خشش برگهای خشک و زرد در زیر پای عابران خسته ی پاییز را باور دارم...
باور دارم که تنهایم...
تنها می مانم...
بعد از تو...

بلور کوچک قلبم با سنگ رفتنت شکست
چشمانم دیگر گذر زمان را احساس نمی کند
و چشمانم برای ابد بارانی خواهد ماند
و گوش هایم صدای ناله ی باد را هرگز نمی شنود
چرا که پر شده از قدم های رفتنت

براي تويي كه تنهايي هايم پر از ياد توست...
براي تويي كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...
براي تويي كه احساسم از آن وجود نازنين توست...
براي تويي كه تمام هستي ام در عشق تو غرق شد...
براي تويي كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...
براي تويي كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردي...
براي تويي كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردي...
براي تويي كه هر لحظه دوري ات برايم مثل يک قرن است ...
براي تويي كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است....
براي تويي كه قلبت پـاك است...
براي تويي كه در عشق ، قـلبت چه بي باك است...
براي تويي كه عـشقت معناي بودنم است...
براي تويي كه غمهايت معناي سوختنم است...
براي تويي که آرزوهايت آرزويم است
بی تو!!!!!
هرگز در زندگيم نبودنت را باور نكردم
ودر نبودنت، زندگيم را
مثل شهاب در شب ابري
در اضطراب سفر
زيستن را
بر دوش چشمهايم تحمل كردم
ابرها شاهدند
كه بعد از رفتن بي وداع تو
بر چهره ي آينه شكستم.
راستی....
دل من تـنها بـود ،
دل من هرزه نـبـود ...
دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا
به کجا ؟!
معـلـوم است ، به در خانه تو !
دل من عادت داشـت ،
که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری
که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...
دل من ساکن دیوار و دری ،
که تو هر روز از آن می گـذری .
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه یک باغـچه بـود
که تو هر روز به آن می نگری
راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!
دلم تنگه!!!
وقتی همه می يان و می رن و هيچ کس به خاطره ها دل نمی بنده
من هم حرفی ندارم! منم يه خاطره می شم مثل همه خاطره ها!
فراموش شده در يادی که بر باد رفت. نه شادم نه آروم نه عاشق.
شادی رو آدمهای کينه ای ازم گرفتن . آرامشم رو دشمنی های
بی دليل خراب کردن و عاشقی روتنهاییم پر کرد
دلم گرفته از تمام روزها و شبهای اين خاطره شدنها...و.... دلم گرفته
از این روزها..دلم تنگ است...
تازه از راه رسیده بودم
پر از غربت سالهایی که با خویش زمزمه می کردم
پر از خستگی هایی که بر دوش می کشیدم
آسمان صاف و بی نهایت بود
و چشمان خسته من پر از حس دلواپسی
جاده ها پر از حس همیشگی
و من خسته تر از آن که انتظاری تازه را تاب بیاورم
در امتداد جاده گام بر می داشتم
طنین گامهای سنگینم
دلواپسی های جاده را تشدید می کرد
به خود نهیب می زدم که شاید این همه انتظار را مقصدی باشد
اما هیچ چیز نبود تا این همه انتظار را نوید دهد
گونه های آسمان پر از سرخی شعرم بود
و جاده ها پر از فریادهای خاموشی که مرا می آزارد
باید می رفتم
به پایان این همه انتظار می رسیدم
تازه از راه رسیده ام
با کوله باری از عشق
به دور دست ها می نگرم
هنوز هم باید رفت...!!!
میروی و انگار آسمان میداند
سکوت شبهای بی ستاره من ترانه میخواند
تو میروی و دلم را غروب میگیرد
تمام اشکهایم تو را بهانه میگیردبه پای گریه های یک نگاه می نالد
پرنده ای برای چشم های تو میخواند
تو میروی و دلم را سکوت میگیرد
دلم برای نگاه تو هنوز هم میمیرد
دلم به پای خیال تو هنوز هم میسوزد
برای غنچه های غم شکوفه می چیند
تو میروی بدست یاد وزمانه می ماند
زمانه هم چه خوب غم به غم می بافد
حالا که رفته ای
سر می گذارم بر شانه ی همه ی نیلوفرانی
که امسال بی تو گریسته اند.
گریسته اند و بی تو نزیسته اند.
حالا که رفته ای
بهانه ی خوبی است
برای باران
تا بیاید
کنار سفره بنیشیند
و بشقاب سوم را پر کند
حالا که رفته ای
گمان نمی کنم برگردد پرنده ای که فقط
از دست تو دانه بر می چیند و
در کلمات تو پرواز می کرد.
حالا که رفته ای
هیچ راهی
مرا به جایی نمی برد
در حافظه ام می چرخم
همه کلید ها را گم کرده ام
حالا که رفته ای
شعری می نویسم
برای گل های مریم
شعری می نویسم
برای مرگ
شعری می نویسم
برای دیداری که اتفاق نمی افتد...!!!
چگونه ره نبرده ای به راز من
گذشتم از تن تو در جهان
تنی نبود مقصد نیاز من
اکر به سویت این چنین دویده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بی فروغ من
خیال عشق خوش تر از خیال تو
گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد
تن تو ماند و عشق بی زوال من........
سلام مرا بپذیر همان گونه که شایسته ی پذیرایی است.
پذیرایی پیک عاشق توسط معشوق دوستانه و صمیمانه نه رندانه.
پیشتر از انکه برایت بنویسم جدالی داشتم میان عقل و دل.
عقل حکم کرد و دل نپذیرفت،دل اقرار کرد و عقل حیران ماند و سر انجام دل پیروز شد.
اگر نا بینا بودم به دل می قبولاندم که ندیده دل به سودای کسی نبندو خود را به اسارت مکشان.
اگر نا شنوا بودم به دل می فهماندم که لحن او را نشنیده شکست مخور.
اما حال بینایم و شنوا.می بینم و می شنوم.
می بینم سیاهی چشمانت را که مرا در تاریکی و ظلمت خود گرفتار کرده.
آن چنان که می شنوم لحن دلنشینت را.
هیچ تملق و چاپلوسی در میان نیست.
آن چنان که شیفته ام می نویسم.
می نویسم از تو و از تو می خواهم مرا برای عبور از جاده های سبز زندگی که رو به بی نهایت می رود همراه باشی.
از تو می خواهم با من هم نوا گردی تا با هم سرود خوشی زندگی را زمزمه کنیم.
مرا بپذیر این گونه که هستم صادق و بی ریا.
همان گونه که من تو را پذیرفتم.همان گونه که هستی پاک و یکرنگ.
می ترسم...
می ترسم از اینکه لحظه ی با تو بودن را از من دریغ کنی.
من و تو می توانیم با هم تنها باشیم.
من تنها با خود هزاران غم همراه دارد و دردی جانکاه.
اما مای تنها در خود هزاران شور و راز دارد و رنگ عشق به خود می گیرد.
بیا و بپذیر که من بی تو تکامل نخواهم یافت.
بیا و روزهایم را چون خورشیدی گرم حرارت بخش و به تاریکی شبهایم پایان.
بیا و قدمی کوتاه در کوچه باغ دل عاشقی دیوانه بگذار.عاشقی شوریده حال.
تو نا خواسته چند صباحیست که عابر این کوی گشته ای.
بیا و با من از سر سازگاری بنایی بساز به وسعت دل دریاییمان و پاکی قلبهایمان.
آن چنان که خاطره ی شب یلدا که"شب شکفتن غنچه ی وجود توست" در ذهن مسافران سپید پوش زمستان از یاد نمی رود من نیز تو را از یاد نخواهم برد.
چه کنم این دست ها بیشتر از این تاب نمی آورند تا کلام دل را حاشا کنند.
به من این فرصت را بده تا بتوانم با تو از تو بنویسم.
من تو را در میان تک تک نفسهایت یافتم پاک و بی ریا و عطر وجودت را در حرم نفسهایت استشمام کردم.
مرا دریاب.مدت هاست که بغض محبوس در سینه ام فریاد بی صدا بر می آورد که دیوانه شو و من دیوانه وار می نویسم،
می نویسم که بخوانی و بدانی:
((دوستت دارم))
رزا...
اه که بی تو بودن را پایان نیست
می دانم می دانم انقدر بی تو می مانم که ارزوی با تو بودن را با خود به گور ببرم
زیبای من مرا ببخش
دوستت دارم
بازم سلام من دوباره با یه وبلاگ جدید اومدم
دلم واستون تنگ شده بود
شاید الان نتونم به وبلاگم برسم
اخه دارم می رم مسافرت
بهم سر بزنین
مرسی دوستون دارم


